|
ترش و شیرین زندگی من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم/من به آغاز زمین نزدیکم/هر کجا برگی هست شور من میشکفد/من به سیبی خوشنودم/و نمیخندم اگر فلسفه ای ماه را نصف کند
| ||
|
همیشه عادت دارم وقتی به یک چهره آشنا میرسم ..قبل از اینکه سلام و احوالپرسی کنم ,ناخودآگاه یک لبخند به پهنای صورتم روی لبهام نقش ببنده ! سلام بدون لبخند اصلا برام معنایی نداره ,وقتی سلامتی یکی رو میطلبی که با ترش رویی و اخمویی نمیشه !امروز همه پاسخ لبخندم رو دادن به جز اونی که از همه آشناتر بودم باهاش !البته صرفا از جهت نسبی..سببی!! اصلا جای شکرش باقیه که نزد تو گوشم !چه خوبه حتی اگر عصبانی هستیم ,حدااقل توی مراودات روزمره کمی مراعات حال دیگران رو هم بکنیم .علی الخصوص که وقت چندانی هم از ما نمیگیرن. ××××××× امروز عصر مادر همخانه اومد سری به ما زد ..البته گذری بود ..یعنی کارش لنگ یه شیشه نوشابه خالی مونده بود ..اومد در خونه ما رو زد دیگه ناچارا! چقدر اصرار کردیم بهش تا مشرف شدن داخل منزل !اوفففففففف دل خیلی پری ازش داشتم ...نه سر یک موضوع کهنه..همین جمعه گذشته یک خبطی کرد در حد تیم ملی ..یه نقشه کشیده بودم واسش که با پنبه سرش رو ببرم . وقتی دیدمش و اومد کمی نشست ..همه ناراحتی ام ازش تموم شد ..اصلا به کل مورد عفوم قرار گرفت و رفت . البته درخواستی هم مبنی بر بخشش نداشت ها ..اصلا به روی خودش نیاورد .. عجیبه !بارها این حس رو در مورد افرادی که ناراحتم کردند..تجربه کردم ..بعد از یه مدت طولانی عصبانیت و نقشه کشی و ...با دیدن اون طرف همه چی رو فراموش کردم ..انگار نه انگار ! خوبیم آیا ؟!! یک استثنا داریم فقط ..که هر چی میبینمش بدتر میشم که بهتر نمیشم ××××××× التماس دعا دارم از همه تون..شبها و روزهای قشنگی داره میاد ...
[ ٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٧:۳۳ ب.ظ ] [ انار ]
دیشب برای انجام کاری با موتور رفتیم بیرون .و بعد از مدتها هم سه نفری !همون موقع که داشتیم میرفتیم بیرون ..اون دور دستها آسمون رعد و برقهای خوشگلی میزد ,البته فاقد صدا بود ..فقط برقش رو ما میدیدیم ..برای همین هم گفتیم نه بابا به ما نمیرسه ! خلاصه پریدیم روی موتوره و رفتیم .توی راه برگشت وایییییییییییییی!!نمیدونین چه حالییی داد ..یه رگبار تند..اینجوری نه ها ..انگار صد تا شیلنگ آب رو گرفته باشن روی ما ..من که اصلا نمیتونستم چشم هام رو باز کنم از بس شدید بود. .فکر کنم همخانه هم همینطوری شد که دیگه یه جا زد کنار ..و زیر یک سقف ایستاد . خیلی وقت بود زیر بارون اونم با این شدت نرفته بودم ..شده بودم موش آب کشیده .یه حس عجیبی داشتم ..مثل اینکه بعد از مدتها داری شسته و تمیز میشی ..نه از اون تمیز شدنها ..از اون یکی های دیگه ! حالا هنوز آسمون ابریه ..منم توی کمینم..این بار میخوام برم زیر بارون ..دستهام رو باز کنم و رو به آسمون سرم رو بالا بگیرم . شما نمیخواین خیس بشین؟ [ ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:۳٩ ق.ظ ] [ انار ]
|
||
| [ طراحی : سیب تم ] [ Weblog Themes By : sib theme ] | ||